خرید بک لینک
حوصله ی هیچ شوخی، مزاح، درد دل ندارم

خودم پر از دردم و اصلا دلم نمیخواد به دردای یکی دیگه گوش بدم

همه برن به درک!

برچسب: نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

توو زندگیم بارها آگاهانه و عمدی سعی کردم خودم نباشم. ساکت باشم و بره و مطیع و البته هر بار چنان افسرده شدم که مرگ ارزو کردم.الان مدتیه دارم تمرین میکنم عصبانیتامو بخورم رو نکنم حرف نزنم. روش غلطیه میدونم. چون مث زلزله یهو یه جایی به یه بهونه ای میزنه بیرون و همه چیو نابود میکنه. آدمشو ندارم که بشینه عصبانیتمو بشنوه. اونی که باید بشنوه نمیخواد بشنوه. میخواد هیچی نگم. اعتراض نکنم. بخوریم بخوابیم بگرادامه مطلب

برچسب: میکنم,خودمو,منها, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

اگه به عقب برگردم با علم به امروزم، عاشق کسی نمیشم،با کسی ازدواج نمیکنم و اگر با کسی ازدواج کنم هرگز بچه دار نمیشم

اگر به عقب برگردم حتما شجاعانه تر زندگی میکنم جاهایی که نباید سکوت میکردم حرف میزنم

خیلی از روابط رو شروع نمیکنم

در ایده آل ترین حالت جوری زندگی میکنم که یه جا بند نشم و مدام جامو عوض کنم .مثل یه مسافر

برچسب: برگردم, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

الان ک اینجام یعنی بازم یه ضربه جدید خوردمهر بار که از کسی و جایی ضربه میخورم تا مدتها توو شوکِ اینم که ای وااااااااای پس اینم مث بقیه بود؟؟؟ ای واااااای چرا همه مث همن؟!!!! پس به کی میشه مطمئن بود؟!!! آدمایی رو که میشناسم توو ذهنم ردیف میکنم کنار هم، بعد دونه دونه خط میزنمشون تا میرسم به چند تا که اندازه انگشتای دست هم نمیشن. بهشون امیدوار میشم و زیرو رو میکنمشون تا میبینم ای خدا شکر که اینا متفاادامه مطلب

برچسب: بقیه, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

هر دوشون رفتن بیرون و الان تنهام . خونه از سر و صداشون خالیه و اعصاب و روح و روانم آرومه.وقتی هستن امواجشونم اذیتم میکنه. نه دل دارم بگم برین و برنگردین نه تحمل حضورشونو دارم. من دیگه مادر خوبی هم نیستم. چون حتی این اواخر تحمل بچه ی خودمم ندارم. وقتی فکر میکنم این بچه هم بزرگ میشه و میشه یکی مث بقیه دلم میگیره و داغون میشه.دل به چی ببندم؟ به کی؟ جز خدا؟؟؟ وقتایی که نماز میخونم و حضور دل دارم حالم ادامه مطلب

برچسب: کتاب,اینترنت,بدین, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

میگن و میدونم فرق ادم و درخت، پای رفتنشه. ولی وقتی منِ آدم نمیتونم از اینجا که هستم برم کنده شم و برم، پس یه درختم.

یه تک درخت تنهای اسیر خاکم. کاش تک درخت بودم حداقل. توو یه جنگلم ولی تنها! چه تلخه .نه؟

برچسب: دیگه,درختم, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

تو هیچ وقت نمیفهمی من توو زندگی مشترکمون چه دردهای عمیقی رو تحمل کردم. بعضیاشو تو باعث بودی و بعضیاشم بقیه ها. همسری که درد همسرشو از چشاش، از حرفاش، از رفتارش نمیفهمه همسره؟؟ جایی خوندم وقتی خانومی توو بحثای خونه با صدای بلند داد و بیداد میکنه معنیش اینه که از کمبود محبت همسرش رنج میبره. کاملا درسته . من تا حالا نمیدونستم کمبود محبت توئه که منو اذیت میکنه. فکادامه مطلب

برچسب: نمیفهمی, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

چند سال پیش یکی از خانومای فامیل چندین بار بچه هاشو سقط کرد و زایمانای ناموفق داشت و هیچ کدوم از بچه ها نمیموندن . من مدام میشنیدم که آه میکشه. حتی وقتی سالم بود و ظاهرا زمان گذشته بود و قضیه مشکلات هم در میون نبود. حتی وقتایی که دور هم بودیم و میگفتیم و میخندیدیم. اصلا انگار عادتش شده بود ک هی آه بکشه. من تا آه میکشید با شوخی و خنده و دوستانه بین خودمون میگفتم عه باز آه کشیدی؟ نکش! میخندید... چندادامه مطلب

برچسب: حالا,میفهمم,کشیدی, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

اینجا دلم نمیخواد خاطره بنویسم یا موج مثبت بدم یا حرفای خوب بزنم.اینجا رو ساختم که بنویسم و سکته نکنم.

فقط میخوام بنویسم.نه دنبال راه حلم .نه نصیحت شنیدن نه روحیه گرفتن. بیرون از اینجا شادی میکنم زندگی میکنم. درون تنهامو میارم اینجا. فقط میخوام حرفامو بگم .همین

برچسب: برای,جلوگیری,سکته, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

خیلی بَده نه از اومدنت خوشحال میشم نه از رفتنت ناراحت. نه منتظرتم نه برم مهمی نه برات مهمم. فقط همخونه ایم. برای منافع مشترکمونه که گاهی با هم متحدیم وهمکاری میکنیم. پس انداز میکنیم. خرید میکنیم. سفر میریم. مهمونی میگیریم .مهمونی میریم.

هیچی هم نیست این جای خالی رو توو دلم پر کنه. خالی و سرد و تاریک افتاده به حال خودش.

دلم به بچه خوش بود و حالا دیگه نیست . چون دیگه بالهای فرشته ایشو از دست میده و بزرگ میشه. دلم به خدا خوشه و بس

برچسب: مصلحتی,همیم, نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 6:26

گفتم بهش: یه رمان بهت معرفی میکنم حتما بخون

با یه افتخار و شادی عجیبی گفت: من توو عمرم کتاب نخوندم .کتابای مربوط به کارم رو هم پاس می دادم به یکی بخونه! خلاصشو بگو!!!!

گفتم: این فاجعه است

گفت: مشک آن است که خود ببوید!!!!

یعنی چی؟؟؟ میخواد بگه الان خیلی معطره؟!

به نظرم فکرش اندازه ی یه گاو هم کار نمی کنه لعنتی!

...

اصلا کتاب نخون. به من چه !

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 11:27 توسط |

برچسب: نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 1:36

چند روزه سمت راست سرم درد می کنه.

یه کمی کوچولو سرما خوردم و نمی دونم به این مربوط میشه یا نه.

به این فکر می کردم اگر تومور باشه چی؟!!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 11:29 توسط |

برچسب: نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 1:36

دیروز حسن جوهرچی فوت کرد و واقعا شوکه شدم. جَوون بود حیف شد.

و تمام دیروز به این فکر می کردم که نکنه من بمیرم و بچه ی کوچیک بی مادر بمونه!!!

و این فکر لعنتی دست از سرم بر نمی داشت.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 11:31 توسط |

برچسب: نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 1:36

این روزا بی قرارم .انگار یه چیزی میخوام و نمیدونم چیه.

شاید به پریودم مربوطه که همه ی فکرمو به هم ریخته.

باز هم اسیر هورمون و تغییرات.

نمی دونم چرا این روزا همش توو فکر مرگم .

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 11:33 توسط |

برچسب: نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 1:36

صبح به پسرکم میگم : میخوام برات ناهار چلو جوجه بپزم.

میگه نهههههه! چلو گوشت بپز.

یادم افتاد وقتی کوچیک بود و بدغذا، همیشه منتظر بودم یه روزی برسه این کوچولو سفارش بده مامان براش غذای خاصی رو بپزه!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 11:35 توسط |

برچسب: نویسنده: نگار مرادیان تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 1:36

صفحه بندی